عطر گيسوي تو در باد پيچيده بود سخت
ديشب كه نم نم باران چكيده بود سخت
از چشم هاي شيشه اي مرد قصه ام
دنياي اشك كه باريده بود سخت
دختر كنار پنجره مبهوت مانده بود
وقتي كه قائله را ديده بود سخت
و مرد....
يك شب و دو هزاران شب دگر
در ذهن خود به تباهي رسيده بود سخت
وبا خودش دوباره كلنجار رفته بود
تا با صداي دخترك از جا پريده بود سخت
دنيا براي خود چه اصولي نوشته است؟
دستش بلند كرده و پرسيده بود سخت
آن وقت آن معلم انشا به جاي بيست
يك صفر كله گنده برايش كشيده بود سخت
و دختري كه پشت پنجره مبهوت مانده بود
بر اين سوال مرد،
ها ها ها خنديده بود سخت
و...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:23  توسط م. ساياني
|
